• سئو ارزان
  • سئو ارزان
  • تبلیغات ارزان

واحد پشتیبانی و پاسخگویی جام ارژنگ جهت ارائه مشاوره و رسیدگی به امور مشتریان گرامی بطور شبانه روزی در خدمت شماست.

..پشتیبانی جام ارژنگ
Close and go back to page

بشنو این نی چون شکایت میکند

بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جدایی‌ها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

سر من از نالهٔ من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید

پرده‌هایش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید

همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند

قصه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید و السلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

کوزهٔ چشم حریصان پر نشد

تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علت‌های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا

طور مست و خر موسی صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمی

همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا

بی‌زبان شد گرچه دارد صد نوا

چون که گل رفت و گلستان درگذشت

نشنوی زآن پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوق است و عاشق پرده‌ای

زنده معشوق است و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کاین سخن بیرون بود

آینه غماز نبود چون بود

آینه‌ت دانی چرا غماز نیست

زآن که زنگار از رخش ممتاز نیست

دعاهای مولانا در مثنوی

 

ای خدا ای فضل تو حاجت روا

با تو یاد هیچ کس نبود روا

این قدر ارشاد تو بخشیده ای

تا بدین بس عیب ما پوشیده ای

قطره دانش که بخشیدی ز پیش

متصل گردان به دریاهای خویش

قطره علمست اندر جان من 

وارهانش از هوا وز خاک تن

پیش از آن کین بادها نشفش کنند

پیش از آن کاین بادها نشفش کنند

گر چه چون نشفش کند تو قادری

کش ازیشان وا ستانی وا خری

قطره ای کو در هوا شد یا که ریخت

از خزینه قدرت تو کی گریخت
---------------------------------
یاد ده ما را سخنهای دقیق

که ترا رحم آورد آن ای رفیق

هم دعا از تو اجابت هم ز تو

ایمنی از تو مهابت هم ز تو

گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن

مصلحی تو ای تو سلطان سخن

کیمیا داری که تبدیلش کنی

گرچه جوی خون بود نیلش کنی

این چنین میناگریها کار تست

این چنین اکسیرها اسرار تست

آب را و خاک را بر هم زدی

ز آب و گل نقش تن آدم زدی

نسبتش دادی و جفت و خال و عم

با هزار اندیشه و شادی و غم

باز بعضی را رهایی داده‌ای

زین غم و شادی جدایی داده‌ای

برده‌ای از خویش و پیوند و سرشت

کرده‌ای در چشم او هر خوب زشت
----------------------
یا رب این بخشش نه حد کار ماست

لطف تو لطف خفی را خود سزاست

دست گیر از دست ما ما را بخر

پرده را بر دار و پردهٔ ما مدر

باز خر ما را ازین نفس پلید

کاردش تا استخوان ما رسید

از چو ما بیچارگان این بند سخت

کی گشاید ای شه بی‌تاج و تخت

این چنین قفل گران را ای ودود

کی تواند جز که فضل تو گشود

ما ز خود سوی تو گردانیم سر

چون توی از ما به ما نزدیکتر

این دعا هم بخشش و تعلیم تست

گرنه در گلخن گلستان از چه رست
----------------------
ای کریم و ای رحیم سرمدی

در گذار از بدسگالان این بدی

ای بداده رایگان صد چشم و گوش

بی ز رشوت بخش کرده عقل و هوش

پیش از استحقاق بخشیده عطا

دیده از ما جمله کفران و خطا

ای عظیم از ما گناهان عظیم

تو توانی عفو کردن در حریم

ما ز آز و حرص خود را سوختیم

وین دعا را هم ز تو آموختیم
-------------------------------
ای کریمی که کرمهای جهان

محو گردد پیش ایثارت نهان

ای لطیفی که گل سرخت بدید

از خجالت پیرهن را بر درید

از غفوری تو غفران چشم سیز

 روبهان بر شیر از عفو تو چیر

جز که عفو تو کرا دارد سند

هر که با امر تو بی باکی کند

غفلت و گستاخی این مجرمان

از وفور عفو تست ای عفولان
عفو کن ای عفو در صندوق تو

سابق لطفی همه مسبوق تو

من کی باشم که بگویم عفو کن

ای تو سلطان و خلاصه امر کن
-----------------------------
ای تو پاک از جهل و علمت پاک از آن

که فراموشی کند بر وی نهان

چون کسم کردی اگر لابه کنم

مستمع شو لابه‌ام را از کرم

عفو کن زین بندگان تن‌پرست

عفو از دریای عفو اولیترست

گرچه بشکستند حامت قوم مست

آنک مست از تو بود عذریش هست

ای شهنشه مست تخصیص توند

عفو کن از مست خود ای عفومند

لذت تخصیص تو وقت خطاب

آن کند که ناید از صد خم شراب

چونک مستم کرده‌ای حدم مزن

شرع مستان را نبیند حد زدن

چون شوم هشیار آنگاهم بزن

که نخواهم گشت خود هشیار من

هرکه از جام تو خورد ای ذوالمنن

تا ابد رست از هش و از حد زدن
--------------------------------
ای خدای بی‌نظیر ایثار کن

گوش را چون حلقه دادی زین سخن

گوش ما گیر و بدان مجلس کشان

کز رحیقت می‌خورند آن سرخوشان

چون به ما بویی رسانیدی ازین

سر مبند آن مشک را ای رب دین

از تو نوشند ار ذکورند ار اناث

بی‌دریغی در عطا یا مستغاث

ای دعا ناگفته از تو مستجاب

داده دل را هر دمی صد فتح باب

چند حرفی نقش کردی از رقوم

سنگها از عشق آن شد هم‌چو موم

نون ابرو صاد چشم و جیم گوش

بر نوشتی فتنهٔ صد عقل و هوش

زان حروفت شد خرد باریک‌ریس

نسخ می‌کن ای ادیب خوش‌نویس
=================
ما چو ناییم و نوا در ما ز تست

ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست

ما چو شطرنجیم اندر برد و مات

برد و مات ما ز تست ای خوش صفات

ما که باشیم ای تو ما را جان جان

تا که ما باشیم با تو درمیان
----------------------------------
باد ما و بود ما از داد تست

هستی ما جمله از ایجاد تست

لذت هستی نمودی نیست را

عاشق خود کرده بودی نیست را

لذت انعام خود را وامگیر

نقل و باده و جام خود را وا مگیر

ور بگیری کیت جست و جو کند

نقش با نقاش چون نیرو کند

منگر اندر ما مکن در ما نظر

اندر اکرام و سخای خود نگر

ما نبودیم و تقاضامان نبود

لطف تو ناگفتهٔ ما می‌شنود

عشق پادشاه و کنیزک در مثنوی مولانا

داستان عاشق شدن یک پادشاه بر یک کنیزک که در دفتر اول مثنوی مولانا آمده است از داستان جالب مولانا است که به شرح آن پرداخته ایم.

این داستان بلافاصله بعد از نی نامه یا بشنو این نی چون حکایت میکند در مثنوی مولوی آمده است .

شرح کامل داستان در مثنوی مولوی

داستان از آنجا شروع میشود که روزی پادشاهی به قصد شکار با غلامان و شکارچیان خود به صحرا میرود و در بین راه راه یک کنیزک را میبیند و عاشق او میشود و پول میدهد و آن کنیزک را از صاحبش خریداری میکند و با خود به کاخ شاهی میبرد.

یک کنیزک دید شه بر شاهراه-شد غلام آن کنیزک جان شاه

مرغ جانش در قفس چون میطپید-داد مال و آن کنیزک را خرید

پس از مدتی آن کنیزک بیمار شد .شاه تمام طبیبان و پزشکان را جمع کرد و مشکل بیماری کنیزک را با آنان در میان گذارد.به هرکدام وعده داد که چنانچه بیماری کنیزک را علاج نمایید پاداش بزرگی به شما خواهم داد.

پزشکان به شاه گفتند نگران نباش ما هرکدام مسیح عالم هستیم و توانیی درمان انواع بیماری ها را داریم.

مغرور شدن پزشکان به دانش خود

در اینجا مولانا به نکته ای عظیم اشاره کرده است و آن غرور پزشکان بود.

گر خواهد خواهد نگفتند از بتر-پس خدا بنمودشان عجز بشر

یعنی آن پزشکان اعلام نکردند که مرگ و حیات انسانها در دست خداوند است.از خداوند یاد نکردند و از او مدد نخواستند.مغرورانه بر دانش خود تکیه کردند و این موضوع را اعلام نکردند که ما سعی خود را خواهیم کرد اما شفا در دستان خداوند است.

در اینجا پزشکان شاید یک جمله عام باشد زیرا مخاطب این کلام مولانا میتواند تمام بشریت باشد.براستی غرور میتواند ما را به فرجام بدی بکشاند و عدم اعتماد بر خداوند که توکل نامیده میشود پایانی جز خسران و یاس و ناامیدی ندارد.

اصولا در هیچ کاری نمیتوان بطور صددرصد اعلام موفقیت کرد.انسان از فردای خودش بی خبر است.نمیداند لحظه ای دیگر چه اتفاقی رخ خواهد داد.دایره دانش بشر محدود است.

بنابر این قسمت که پزشکان خود را مسیح عالم یاد کردند و اعلام نمودند که کنیزک را درمان خواهند کرد بدون اینکه از عبارت اگر خدا بخواهد بنوعی این مطلب را مولانا یادآور میشود که در هیچ کاری بخود غره نشویم.

وخیم شدن حال کنیزک

بر اثر طبابت اشتباه پزشکان حال آن کنیزک روبه وخامت گذاشت.شاه که ناتوانی طبیبان را در علاج کنیزک مشاهده کرد به سجده گاه رفت و مشغول مناجات با پرودگار عالم گردید.

کای کمینه بخششت ملک جهان-من چه گویم چون که خود دانی نهان

ای همیشه حاجت ما را پناه-بار دیگر ما غلط کردیم راه

و آنقدر ناله و زاری و استغاثه کرد که دریای رحمت الهی بجوش آمد و شاه را خواب در ربود و به او مژده دادند که فردا حکیمی از راه میرسد و بیمار تورو درمان خواهد کرد.

چونکه آید او حکیمی حاذقست-صادقش دان کو امین و صادقست

فردای آنشب شاه بر دروازه شهر منتظر رسیدن طبیبی بود که وعده اش را در خواب داده بودند.ناگهان شخص مورد نظر خود را دید.

دید شخصی فاضلی پرمایه ای-آفتابی در میان سایه ای

شاه پیش رفت و مهمان را در آغوش گرفت و با عزت و احترام تمام اورا به کاخ خود برد.با او مهربانانه سخن میگفت و ازو تمجید میکرد.

گفت ای هدیه حق و دفع حرج-معنی الصبر مفتاح الفرج

ای لقای تو جواب هر سوال-مشکل از تو حل شود بی قیل و قال

ترجمانی هرچه ما را در دلست-دستگیری هرکه پایش در گل است

صبر مفتاح فرج است

صبر از آن دسته خصوصیاتی است که همه عالمان و خردمندان بر آن تکیه کرده اندوانسان های صبور بهتر میتوانند در کارها و اعمالشان به نتیجه دلخواه برسند.صبر در قضاوت،صبر در اعلام نظر و صبر در تنبیه و مجازات بسیار توصیه شده است .آنجا که حضرت علی علیه السلام میفرماید:

به هنگام خشم نه تصمیم،نه دستور،نه تنبیه.دقیقا اشاره به همین موضوع صبر دارد.گاهی اوقات انسانها در امورشان منتظر نتایج زودبازده هستند عجله میکنند و این عجله چه بسا کار را خرابتر نماید.

مفتاح به معنای کلید است.

فرج به معنای گشایش است.

صبر مفتاح فرج یعنی صبر کلید گشایش و فتح و پیروزی امور است. 

متن کامل داستان کنیزک و پادشاه

بشنوید ای دوستان این داستان-خود حقیقت نقد حال ماست آن

بود شاهی در زمانی پیش ازین-ملک دنیا بودش و هم ملک دین

اتفاقا شاه روزی شد سوار-با خواص خویش از بهر شکار

یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه-شد غلام آن کنیزک پادشاه

مرغ جانش در قفس چون می‌طپید-داد مال و آن کنیزک را خرید

چون خرید او را و برخوردار شد-آن کنیزک از قضا بیمار شد

آن یکی خر داشت و پالانش نبود-یافت پالان گرگ خر را در ربود

کوزه بودش آب می‌نامد بدست-آب را چون یافت خود کوزه شکست

شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست-گفت جان هر دو در دست شماست

جان من سهلست جان جانم اوست-دردمند و خسته‌ام درمانم اوست

هر که درمان کرد مر جان مرا-برد گنج و در و مرجان مرا

جمله گفتندش که جانبازی کنیم-فهم گرد آریم و انبازی کنیم

هر یکی از ما مسیح عالمیست-هر الم را در کف ما مرهمیست

گر خدا خواهد نگفتند از بطر-پس خدا بنمودشان عجز بشر

هرچه کردند از علاج و از دوا-گشت رنج افزون و حاجت ناروا

آن کنیزک از مرض چون موی شد-چشم شه از اشک خون چون جوی شد

از قضا سرکنگبین صفرا فزود-روغن بادام خشکی می‌نمود

از هلیله قبض شد اطلاق رفت-آب آتش را مدد شد همچو نفت

شه چو عجز آن حکیمان را بدید-پا برهنه جانب مسجد دوید

رفت در مسجد سوی محراب شد-سجده‌گاه از اشک شه پر آب شد

چون به خویش آمد ز غرقاب فنا-خوش زبان بگشاد در مدح و دعا

کای کمینه بخششت ملک جهان-من چه گویم چون تو می‌دانی نهان

ای همیشه حاجت ما را پناه-بار دیگر ما غلط کردیم راه

لیک گفتی گرچه می‌دانم سرت-زود هم پیدا کنش بر ظاهرت

چون برآورد از میان جان خروش-اندر آمد بحر بخشایش به جوش

درمیان گریه خوابش در ربود-دید در خواب او که پیری رو نمود

گفت ای شه مژده حاجاتت رواست-گر غریبی آیدت فردا ز ماست

چونک آید او حکیمی حاذقست-صادقش دان کو امین و صادقست

در علاجش سحر مطلق را ببین-در مزاجش قدرت حق را ببین

چون رسید آن وعده‌گاه و روز شد-آفتاب از شرق اخترسوز شد

بود اندر منظره شه منتظر-تا ببیند آنچ بنمودند سر

دید شخصی فاضلی پر مایه‌ای-آفتابی درمیان سایه‌ای

آن خیالی که شه اندر خواب دید-در رخ مهمان همی آمد پدید

شه به جای حاجبان فا پیش رفت-پیش آن مهمان غیب خویش رفت

هر دو بحری آشنا آموخته-هر دو جان بی دوختن بر دوخته

دست بگشاد و کنارانش گرفت-همچو عشق اندر دل و جانش گرفت

دست و پیشانیش بوسیدن گرفت-وز مقام و راه پرسیدن گرفت

پرس پرسان می‌کشیدش تا بصدر-گفت گنجی یافتم آخر بصبر

گفت ای نور حق و دفع حرج-معنی‌الصبر مفتاح الفرج

ای لقای تو جواب هر سئوال-مشکل از تو حل شود بی‌قیل و قال

ترجمانی هرچه ما را در دلست-دستگیری هر که پایش در گلست

چون گذشت آن مجلس و خوان کرم-دست او بگرفت و برد اندر حرم

قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند-بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

رنگ روی و نبض و قاروره بدید-هم علاماتش هم اسبابش شنید

گفت هر دارو که ایشان کرده‌اند-آن عمارت نیست ویران کرده‌اند

بی‌خبر بودند از حال درون-استعیذ الله مما یفترون

دید رنج و کشف شد بروی نهفت-لیک پنهان کرد وبا سلطان نگفت

دید از زاریش کو زار دلست-تن خوشست و او گرفتار دلست

عاشقی پیداست از زاری دل-نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشق ز علتها جداست-عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست-عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هرچه گویم عشق را شرح و بیان-چون به عشق آیم خجل باشم از آن

آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه-بر نتابد کوه را یک برگ کاه

آفتابی کز وی این عالم فروخت-اندکی گر پیش آید جمله سوخت

فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی-بیش ازین از شمس تبریزی مگوی

گفت ای شه خلوتی کن خانه را-دور کن هم خویش و هم بیگانه را

کس ندارد گوش در دهلیزها-تا بپرسم زین کنیزک چیزها

خانه خالی ماند و یک دیار نه-جز طبیب و جز همان بیمار نه

نرم نرمک گفت شهر تو کجاست-که علاج اهل هر شهری جداست

واندر آن شهر از قرابت کیستت-خویشی و پیوستگی با چیستت

دست بر نبضش نهاد و یک بیک-باز می‌پرسید از جور فلک

چون کسی را خار در پایش جهد-پای خود را بر سر زانو نهد

وز سر سوزن همی جوید سرش-ور نیابد می‌کند با لب ترش

خار در پا شد چنین دشواریاب-خار در دل چون بود وا ده جواب

زان کنیزک بر طریق داستان-باز می‌پرسید حال دوستان

با حکیم او قصه‌ها می‌گفت فاش-از مقام و خواجگان و شهر و باش

سوی قصه گفتنش می‌داشت گوش-سوی نبض و جستنش می‌داشت هوش

شهر شهر و خانه خانه قصه کرد-نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد

نبض او بر حال خود بد بی‌گزند-تا بپرسید از سمرقند چو قند

نبض جست و روی سرخ و زرد شد-کز سمرقندی زرگر فرد شد

چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت-اصل آن درد و بلا را باز یافت

گفت دانستم که رنجت چیست زود-در خلاصت سحرها خواهم نمود

هان و هان این راز را با کس مگو-گرچه از تو شه کند بس جست و جو

بعد از آن برخاست و عزم شاه کرد-شاه را زان شمه‌ای آگاه کرد

گفت تدبیر آن بود کان مرد را-حاضر آریم از پی این درد را

مرد زرگر را بخوان زان شهر دور-با زر و خلعت بده او را غرور

شه فرستاد آن طرف یک دو رسول-حاذقان و کافیان بس عدول

تا سمرقند آمدند آن دو امیر-پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر

کای لطیف استاد کامل معرفت-فاش اندر شهرها از تو صفت

نک فلان شه از برای زرگری-اختیارت کرد زیرا مهتری

اینک این خلعت بگیر و زر و سیم-چون بیایی خاص باشی و ندیم

مرد مال و خلعت بسیار دید-غره شد از شهر و فرزندان برید

اندر آمد شادمان در راه مرد-بی‌خبر کان شاه قصد جانش کرد

اسپ تازی برنشست و شاد تاخت-خونبهای خویش را خلعت شناخت

سوی شاهنشاه بردندش بناز-تا بسوزد بر سر شمع طراز

شاه دید او را بسی تعظیم کرد-مخزن زر را بدو تسلیم کرد

پس حکیمش گفت کای سلطان مه-آن کنیزک را بدین خواجه بده

شه بدو بخشید آن مه روی را-جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را

مدت شش ماه می‌راندند کام-تا به صحت آمد آن دختر تمام

بعد از آن از بهر او شربت بساخت-تا بخورد و پیش دختر می‌گداخت

چون ز رنجوری جمال او نماند-جان دختر در وبال او نماند

چونک زشت و ناخوش و رخ زرد شد-اندک‌اندک در دل او سرد شد

عشقهایی کز پی رنگی بود-عشق نبود عاقبت ننگی بود

خون دوید از چشم همچون جوی او-دشمن جان وی آمد روی او

دشمن طاووس آمد پر او-ای بسی شه را بکشته فر او

گفت من آن آهوم کز ناف من-ریخت این صیاد خون صاف من

ای من آن روباه صحرا کز کمین-سر بریدندش برای پوستین

ای من آن پیلی که زخم پیلبان-ریخت خونم از برای استخوان

این جهان کوهست و فعل ما ندا-سوی ما آید نداها را صدا

این بگفت و رفت در دم زیر خاک-آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک

زانک عشق مردگان پاینده نیست-زانک مرده سوی ما آینده نیست

عشق آن زنده گزین کو باقیست-کز شراب جان‌فزایت ساقیست

عشق آن بگزین که جمله انبیا-یافتند از عشق او کار و کیا

تو مگو ما را بدان شه بار نیست-با کریمان کارها دشوار نیست


عاقلی بر اسب می آمد سوار 

عاقلی بر اسپ می‌آمد سوار-در دهان خفته‌ای می‌رفت مار

آن سوار آن را بدید و می‌شتافت-تا رماند مار را فرصت نیافت

چونک از عقلش فراوان بد مدد-چند دبوسی قوی بر خفته زد

برد او را زخم آن دبوس سخت-زو گریزان تا بزیر یک درخت

سیب پوسیده بسی بد ریخته-گفت ازین خور ای بدرد آویخته

سیب چندان مر ورا در خورد داد-کز دهانش باز بیرون می‌فتاد

بانگ می‌زد کای امیر آخر چرا-قصد من کردی تو نادیده جفا

گر ترا ز اصلست با جانم ستیز-تیغ زن یکبارگی خونم بریز

شوم ساعت که شدم بر تو پدید-ای خنک آن را که روی تو ندید

بی جنایت بی گنه بی بیش و کم-ملحدان جایز ندارند این ستم

می‌جهد خون از دهانم با سخن-ای خدا آخر مکافاتش تو کن

هر زمان می‌گفت او نفرین نو-اوش می‌زد کاندرین صحرا بدو

زخم دبوس و سوار همچو باد-می‌دوید و باز در رو می‌فتاد

ممتلی و خوابناک و سست بد-پا و رویش صد هزاران زخم شد

تا شبانگه می‌کشید و می‌گشاد-تا ز صفرا قی شدن بر وی فتاد

زو بر آمد خورده‌ها زشت و نکو-مار با آن خورده بیرون جست ازو

چون بدید از خود برون آن مار را-سجده آورد آن نکوکردار را

سهم آن مار سیاه زشت زفت-چون بدید آن دردها از وی برفت

گفت خود تو جبرئیل رحمتی-یا خدایی که ولی نعمتی

ای مبارک ساعتی که دیدیم-مرده بودم جان نو بخشیدیم

ای خنک آن را که بیند روی تو-یا در افتد ناگهان در کوی تو

ای روان پاک بستوده ترا-چند گفتم ژاژ و بیهوده ترا

ای خداوند و شهنشاه و امیر-من نگفتم جهل من گفت آن مگیر

شمه‌ای زین حال اگر دانستمی-گفتن بیهوده کی توانستمی

بس ثنایت گفتمی ای خوش خصال-گر مرا یک رمز می‌گفتی ز حال

لیک خامش کرده می‌آشوفتی-خامشانه بر سرم می‌کوفتی

شد سرم کالیوه عقل از سر بجست-خاصه این سر را که مغزش کمترست

عفو کن ای خوب‌روی خوب‌کار-آنچ گفتم از جنون اندر گذار

گفت اگر من گفتمی رمزی از آن-زهرهٔ تو آب گشتی آن زمان

گر ترا من گفتمی اوصاف مار-ترس از جانت بر آوردی دمار

می‌شنیدم فحش و خر می‌راندم-رب یسر زیر لب می‌خواندم

از سبب گفتن مرا دستور نی-ترک تو گفتن مرا مقدور نی

هر زمان می‌گفتم از درد درون-اهد قومی انهم لا یعلمون

سجده‌ها می‌کرد آن رسته ز رنج-کای سعادت ای مرا اقبال و گنج

از خدا یابی جزاها ای شریف-قوت شکرت ندارد این ضعیف

 

داستان طوطی و بازرگان در مثنوی مولانا

بود بازرگان و او را طوطیی-در قفس محبوس زیبا طوطیی

چونک بازرگان سفر را ساز کرد-سوی هندستان شدن آغاز کرد

هر غلام و هر کنیزک را ز جود-گفت بهر تو چه آرم گوی زود

هر یکی از وی مرادی خواست کرد-جمله را وعده بداد آن نیک مرد

گفت طوطی را چه خواهی ارمغان-کارمت از خطهٔ هندوستان

گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان-چون ببینی کن ز حال من بیان

کان فلان طوطی که مشتاق شماست-از قضای آسمان در حبس ماست

بر شما کرد او سلام و داد خواست-وز شما چاره و ره ارشاد خواست

گفت می‌شاید که من در اشتیاق-جان دهم اینجا بمیرم در فراق

این روا باشد که من در بند سخت-گه شما بر سبزه گاهی بر درخت

این چنین باشد وفای دوستان-من درین حبس و شما در گلستان

یاد آرید ای مهان زین مرغ زار-یک صبوحی درمیان مرغزار

یاد یاران یار را میمون بود-خاصه کان لیلی و این مجنون بود

ای حریفان بت موزون خود-من قدحها می‌خورم پر خون خود

یک قدح می‌نوش کن بر یاد من-گر نمی‌خواهی که بدهی داد من

یا بیاد این فتادهٔ خاک‌بیز-چونک خوردی جرعه‌ای بر خاک ریز

ای عجب آن عهد و آن سوگند کو-وعده‌های آن لب چون قند کو

گر فراق بنده از بد بندگیست-چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست

چونک تا اقصای هندستان رسید-در بیابان طوطیی چندی بدید

مرکب استانید پس آواز داد-آن سلام و آن امانت باز داد

طوطیی زان طوطیان لرزید بس-اوفتاد و مرد و بگسستش نفس

شد پشیمان خواجه از گفت خبر-گفت رفتم در هلاک جانور

این مگر خویشست با آن طوطیک-این مگر دو جسم بود و روح یک

این چرا کردم چرا دادم پیام-سوختم بیچاره را زین گفت خام

این زبان چون سنگ و هم آهن وشست-وانچ بجهد از زبان چون آتشست

سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف-گه ز روی نقل و گه از روی لاف

زانک تاریکست و هر سو پنبه‌زار-درمیان پنبه چون باشد شرار

ظالم آن قومی که چشمان دوختند-زان سخنها عالمی را سوختند

عالمی را یک سخن ویران کند-روبهان مرده را شیران کند

کرد بازرگان تجارت را تمام-باز آمد سوی منزل دوستکام

هر غلامی را بیاورد ارمغان-هر کنیزک را ببخشید او نشان

گفت طوطی ارمغان بنده کو-آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو

گفت گفتم آن شکایتهای تو-با گروهی طوطیان همتای تو

آن یکی طوطی ز دردت بوی برد-زهره‌اش بدرید و لرزید و بمرد

چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد-پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد

خواجه چون دیدش فتاده همچنین-بر جهید و زد کله را بر زمین

چون بدین رنگ و بدین حالش بدید-خواجه بر جست و گریبان را درید

گفت ای طوطی خوب خوش‌حنین-این چه بودت این چرا گشتی چنین

ای دریغا مرغ خوش‌آواز من-ای دریغا همدم و همراز من

ای دریغا مرغ خوش‌الحان من-راح روح و روضه و ریحان من

گر سلیمان را چنین مرغی بدی-کی خود او مشغول آن مرغان شدی

بعد از آنش از قفس بیرون فکند-طوطیک پرید تا شاخ بلند

طوطی مرده چنان پرواز کرد-کآفتاب شرق ترکی‌تاز کرد

خواجه حیران گشت اندر کار مرغ-بی‌خبر ناگه بدید اسرار مرغ

روی بالا کرد و گفت ای عندلیب-از بیان حال خودمان ده نصیب

او چه کرد آنجا که تو آموختی-ساختی مکری و ما را سوختی

گفت طوطی کو به فعلم پند داد-که رها کن لطف آواز و وداد

زانک آوازت ترا در بند کرد-خویشتن مرده پی این پند کرد

یعنی ای مطرب شده با عام و خاص-مرده شو چون من که تا یابی خلاص

دانه باشی مرغکانت بر چنند-غنچه باشی کودکانت بر کنند

دانه پنهان کن بکلی دام شو-غنچه پنهان کن گیاه بام شو

یک دو پندش داد طوطی بی‌نفاق-بعد از آن گفتش سلام الفراق

خواجه گفتش فی امان الله برو-مر مرا اکنون نمودی راه نو

خواجه با خود گفت کین پند منست-راه او گیرم که این ره روشنست

جان من کمتر ز طوطی کی بود-جان چنین باید که نیکوپی بود

 

آن یکی الله میگفتی شبی

داستان زیبای الله گوی در مثنوی مولانا

آن یکی الله می‌گفتی شبی-تا که شیرین می‌شد از ذکرش لبی

گفت شیطان آخر ای بسیارگو-این همه الله را لبیک کو

می‌نیاید یک جواب از پیش تخت-چند الله می‌زنی با روی سخت

او شکسته‌دل شد و بنهاد سر-دید در خواب او خضر را در خضر

گفت هین از ذکر چون وا مانده‌ای-چون پشیمانی از آن کش خوانده‌ای

گفت لبیکم نمی‌آید جواب-زان همی‌ترسم که باشم رد باب

گفت آن الله تو لبیک ماست-و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست

حیله‌ها و چاره‌جوییهای تو-جذب ما بود و گشاد این پای تو

ترس و عشق تو کمند لطف ماست-زیر هر یا رب تو لبیکهاست

جان جاهل زین دعا جز دور نیست-زانک یا رب گفتنش دستور نیست

بر دهان و بر دلش قفلست و بند-تا ننالد با خدا وقت گزند

داد مر فرعون را صد ملک و مال-تا بکرد او دعوی عز و جلال

در همه عمرش ندید او درد سر-تا ننالد سوی حق آن بدگهر

داد او را جمله ملک این جهان-حق ندادش درد و رنج و اندهان

درد آمد بهتر از ملک جهان-تا بخوانی مر خدا را در نهان

خواندن بی درد از افسردگیست-خواندن با درد از دل‌بردگیست

آن کشیدن زیر لب آواز را-یاد کردن مبدا و آغاز را

آن شده آواز صافی و حزین-ای خدا وی مستغاث و ای معین

هر طرف غولی همی‌خواند ترا-کای برادر راه خواهی هین بیا

ره نمایم همرهت باشم رفیق-من قلاووزم درین راه دقیق

نه قلاوزست و نه ره داند او-یوسفا کم رو سوی آن گرگ‌خو

 

با مریدان آن فقیر محتشم

داستان بسیار زیبای بایزید بسطامی در مثنوب معنوب مولانا.

با مریدان آن فقیر محتشم

بایزید آمد که نک یزدان منم

گفت مستانه عیان آن ذوفنون

لا اله الا انا ها فاعبدون

چون گذشت آن حال گفتندش صباح

تو چنین گفتی و این نبود صلاح

گفت این بار ار کنم من مشغله

کاردها بر من زنید آن دم هله

حق منزه از تن و من با تنم

چون چنین گویم بباید کشتنم

چون وصیت کرد آن آزادمرد

هر مریدی کاردی آماده کرد

مست گشت او باز از آن سغراق زفت

آن وصیتهاش از خاطر برفت

چون همای بی‌خودی پرواز کرد

آن سخن را بایزید آغاز کرد

عقل را سیل تحیر در ربود

زان قوی‌تر گفت که اول گفته بود

نیست اندر جبه‌ام الا خدا

چند جویی بر زمین و بر سما

آن مریدان جمله دیوانه شدند

کاردها در جسم پاکش می‌زدند

هر که اندر شیخ تیغی می‌خلید

بازگونه از تن خود می‌درید

یک اثر نه بر تن آن ذوفنون

وان مریدان خسته و غرقاب خون

هر که او سویی گلویش زخم برد

حلق خود ببریده دید و زار مرد

وآنک او را زخم اندر سینه زد

سینه‌اش بشکافت و شد مردهٔ ابد

چون رسید اینجا سخن لب در ببست

چون رسید اینجا قلم درهم شکست

لب ببند ار چه فصاحت دست داد

دم مزن والله اعلم بالرشاد

برکنار بامی ای مست مدام

پست بنشین یا فرود آ والسلام