• سئو ارزان
  • تبلیغات ارزان
  • تبلیغات گوگل

واحد پشتیبانی و پاسخگویی جام ارژنگ جهت ارائه مشاوره و رسیدگی به امور مشتریان گرامی بطور شبانه روزی در خدمت شماست.

..پشتیبانی جام ارژنگ
Close and go back to page

مثنوی

با مریدان آن فقیر محتشم

با مریدان آن فقیر محتشم

داستان بسیار زیبای بایزید بسطامی در مثنوب معنوب مولانا.

با مریدان آن فقیر محتشم

بایزید آمد که نک یزدان منم

گفت مستانه عیان آن ذوفنون

لا اله الا انا ها فاعبدون

چون گذشت آن حال گفتندش صباح

تو چنین گفتی و این نبود صلاح

گفت این بار ار کنم من مشغله

کاردها بر من زنید آن دم هله

حق منزه از تن و من با تنم

چون چنین گویم بباید کشتنم

چون وصیت کرد آن آزادمرد

هر مریدی کاردی آماده کرد

مست گشت او باز از آن سغراق زفت

آن وصیتهاش از خاطر برفت

چون همای بی‌خودی پرواز کرد

آن سخن را بایزید آغاز کرد

عقل را سیل تحیر در ربود

زان قوی‌تر گفت که اول گفته بود

نیست اندر جبه‌ام الا خدا

چند جویی بر زمین و بر سما

آن مریدان جمله دیوانه شدند

کاردها در جسم پاکش می‌زدند

هر که اندر شیخ تیغی می‌خلید

بازگونه از تن خود می‌درید

یک اثر نه بر تن آن ذوفنون

وان مریدان خسته و غرقاب خون

هر که او سویی گلویش زخم برد

حلق خود ببریده دید و زار مرد

وآنک او را زخم اندر سینه زد

سینه‌اش بشکافت و شد مردهٔ ابد

چون رسید اینجا سخن لب در ببست

چون رسید اینجا قلم درهم شکست

لب ببند ار چه فصاحت دست داد

دم مزن والله اعلم بالرشاد

برکنار بامی ای مست مدام

پست بنشین یا فرود آ والسلام